سيد محمد باقر برقعى

596

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

آه ! از بار غم هجران كه شد چون پشت چرخ * از فشارش قامت صبر و تحمّل خم مرا « گوهرا » در ظلمت شام غم هجران او * كس نشد پيدا كه گردد يك‌نفس همدم مرا قبلهء اهل صفا صدف بحر صفا چشم تر مردان است * تاب خورشيد ز آه جگر مردان است دل سودايى من اين همه سرگشته مپوى * عشق يك كوچه ره از رهگذر مردان است رندى و مستى و سربازى و دست‌افشانى * در سر كوى محبّت هنر مردان است منّت از خضر كشيدن نه سزاوار بود * شوق در راه طلب راهبر مردان است رهرو پاك‌دل و پاك‌نظر مىداند * قبلهء اهل صفا خاك در مردان است سايهء دست نوازش به سر اهل نياز * سايهء بال هما در نظر مردان است « گوهرا » همچو گهر سوختن و دم نزدن * آبرويىست كه خود در گهر مردان است مشعل شوق شمع‌سان از آتش دل خرمن جان سوختم * در غم پروانه بىفرياد و افغان سوختم مشعل شوقم چنان افروخت اندر تيره‌شب * تا سحر در بزم غم چون شمع سوزان سوختم در طواف شمع رخسارش ز جان پروانه‌وار * ساختم با سوز دل ، در پاى جانان سوختم چشم حسرت دوختم بر كوى او بيگانه‌وار * با هواى وصل ، اندر نار هجران سوختم از شرار آه جان‌سوزى كه سركرد از دلم * دامن چرخ فلك را تا گريبان سوختم خاطرم طرفى نبست از وصل و در هجران او * همچو بلبل در قفس دور از گلستان سوختم باغبان سنگدل ره بر گلستانم نداد * زين تحسّر گاه پيدا ، گاه پنهان سوختم آن‌قدر با داغ مهجورى و حرمان ساختم * لاله‌سان در دامن صحراى امكان سوختم جان خود را باختم « گوهر » به راه عشق او * شكر للّه ، در سر ميثاق و پيمان سوختم